صائن الدين على بن تركه
176
عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )
مگس قند و پروانه آتش گزيد * هوس ديگر و عاشقى ديگرست 83 ، 147 مگر باز سفيد آمد فرادست * كه گلزار شب از زاغ سيه رست 67 ، 138 گوزن كوه اگر گردنفرازست * كمند چاره را بازو درازست 46 ، 124 در خم اين خم كه كبودى خوشست * قصهء دل گو كه سرودى خوشست 53 درياى محيط را كه پاك است * از لوث دهان سگ چه باكست 41 برآمد يوسفى نارنج در دست * ترنج مه زليخاوار بشكست 25 ما نظر بر روى او از راه معنى كردهايم * هر كه ما را بستهء صورت شناسد غافلست 73 ، 142 با محتسب شهر بگوييد كه زنهار * در مجلس ما سنگ مينداز كه جامست 30 ز تاريكى در آنجا يك نشانست * كه آب زندگى در وى روانست 53 ، 130 سعدى ازين پس كه راه پيش تو دانست * گر ره ديگر رود ضلال مبينست 72 همه اندرز من به تو اينست * كه تو طفلى و خانه رنگينست 80 ، 146 اجزاى وجودم همگى دوست گرفت * نامى است ز من بر من و باقى همه اوست 62 زور كمان بيش ز بازوى توست * سنگ وى افزون ز ترازوى توست 43 ، 122